مرد (در زندگي زناشوئي)

قسمت اول - كار
زييينگ! در مي‌زند. زن در را باز مي‌ كند و او خسته، غمگين و تنها وارد مي‌شود (اين تيكه‌هاش رو مي‌تونه از نوشته‌ي قبلي تحت عنوان مرد بخونه و رعايت كنه). زن نگران مي‌شود ولي او زن را كه مي‌بيند، لبخند عميقي مي‌زند و او را آرام مي‌بوسد. لبخندي همراه با غمي كه تلاش مي‌شود تا پنهان شود. خود تلاش كردن هم تلاش مي‌شود كه نشان داده شود (اينش مهمه كه طرف قسمت تلاش كردن رو حسابي درك كنه).
زن از كارش مي‌پرسد. او روبروي تلويزيون، بي‌روح، نشسته است. ناگهان به خود مي‌آيد و دوباره لبخند مي‌زند و مي‌گويد: "همه چيز خوبه، مثل هميشه" و بعد بلافاصله حرف را عوض مي‌كند و از زن مي‌خواهد كه از روزش بگويد و بعد او را در آغوش مي‌كشد و در كنار همسرش بهترين شام را مي‌خورند.
زن متوجه شده كه در پس اين خنده‌ها، غمي هنگفت (هنگفت يعني خفن) نهفته است. آخر شب قبل از خواب دوباره از او مي‌پرسد و او با خشم پاسخ مي‌دهد كه: "دفعه‌ي آخري باشه كه از من در مورد كارم مي‌پرسي..." (اون اين جمله را از مايكل كورلئونه در فيلم پدرخوانده ياد گرفته، و مرتب تكرار مي‌كنه كه يادش نره)

قسمت دوم - غيرت
زييينگ! در مي‌زنه. بقيه‌ش مثل بالا، ولي ايندفعه اصلاً لبخند نميزنه... :
زن نگران است. احساس خطاكار بودن مي‌كند زيرا او مثل هميشه نيست. و بعد او ناگاه گير مي‌دهد. (قبلش كلي فكر مي‌كنه كه يه بهانه‌ي احمقانه گير بياره، ولي كلاً خيلي مهم نيست بهانه چي باشه). "اون مرتيكه عوضي براي چي بهت زنگ زده بود؟!" زن مي‌گويد: "كي عزيزم؟!" و او ديگر حرف نمي‌زند. (داستان اينه كه اصلاً خودشم نمي‌دونه كي، ولي بالاخره زنه با يه مردي حرف زده ديگه: دكتر، تعميركار ساعت، تلفنچي پيتزا درب‌در، ...).
او تا آخر شب با او حرف نمي‌زند، شام نمي‌خورد و جدا مي‌خوابد.
فردا ولي همه چيز مثل روز اول است... . زن پيش خود تمام مرد‌هاي سابق و فعلي و آينده‌ي زندگي‌اش را مي‌آورد و پيش خودش به همه‌شان شك مي‌كند. اگر يكي دوتا از آنها واقعاً جاي شك دارند، خيلي شك تر مي‌كند. ارتباطش را به صورت رندوم با يكي دوتا از مردها مثل معلم زبان، تعميركار ماشين و بقال گران فروش كوچه آنوري قطع مي‌كند و ته دل از اينكه مردش حواسش به همه چيز هست، لذت مي‌برد

قسمت سوم - هديه
(بجاي زينگ، آهنگ پت و مت)
موبايلش زنگ مي‌زند، او پشت خط است. با صداي آرام او را به شام در مجلل‌ترين رستوران شهر دعوت مي‌كند. هيچ مناسبتي در كار نيست، زن كمي به فكر فرو مي‌رود.
شب، گران ترين شام سال را مي‌خورند و سپس مرد جعبه‌ي كوچك كادوپيچ شده‌اي را از كيفش در مي‌آورد... (قاعدتاً بايد از طلا استفاده كنيد، ولي در بعضي موارد ممكنه چيزهاي ديگه اثربخش تر باشن، ولي تو اين كيس، هرچي هست بايد گرون باشه. )
زن جعبه را باز مي‌كند و گران ترين كادوي زندگي‌اش را دريافت مي‌كند. اشك در چشمانش جمع مي‌شود و مي‌خواهد همسرش را ببوسد ولي در رستوران ناگزير است تنها دست او را از زير ميز بگيرد (اين تيكه فقط توي ايران اينقدر خوب اجرا مي‌تونه بشه. توي خارج بايد حتماً زنداني بشيد تا طرف بخواد ببوستتون ولي نتونه چون بينتون شيشه است. بخاطر همين لازمه كه اگر خارج از ايران زندگي مي‌كنيد، براي اجراي اين تيكه حتماً بياين ايران. اين مهمه كه زن بخواد ببوستتون، ولي تا آخرش نتونه)
"عزيزم، اين خيلي گرونه...". او با شنيدن اين حرف زن، دست او را ناخودآگاه (الكي) رها مي‌كند، اشك در چشمانش جمع مي‌شود و با اينكه سيگاري نيست، سيگار مي‌كشد... "شركتمون ورشكست شد. نخواستم قبلاً بهت بگم... . ولي تو راحت باش، تو در سايه‌ي من، راحتي..." (اين تيكه رو بايد وقتي بگين كه واقعاً ورشكست شده باشين. درواقع اين تنها قسمت داستانه كه شما مجازين از كارتون بگين)

قسمت چهارم - بانوان
(بجاي زينگ و آهنگ پت و مت، ملايم ترين آهنگ زندگي‌تان كه بسته به فرهنگ خانواده مي‌تواند از "مهوش، پريوش" آغاز شده و نهايتاً از كلايدرمان رد شده و در انتها به شوپن برسد)
زن ناگاه (اينجا ناگاه يعني بي‌ربط) مي‌پرسد: "راستي از زينب حسيني چه خبر؟" (زينب حسيني، منشي پسرعموي همكار سابق او بوده كه الان سالهاست پس از سفر به كره‌ي ماه، مرده). او در حال نوشيدن قهوه است و همزمان روزنامه مي‌خواند. صداي زن آنقدر واضح است كه همسايه پائيني، بالائي و دو واحد كناري، همه سوال را شنيده و منتظر جوابند ولي او صداي زن را نمي‌شوند. زن دوباره تكرار مي‌كند و او تازه كمي مي‌شنود و مي‌پرسد: كي؟؟؟؟!!! زن شروع مي‌كند به توضيح. او مي‌داند كه زن علاقه‌مند به سفرهاي فضائي است و دوست دارد از سفر زينب به كره‌ي ماه بداند، ولي ترجيح مي‌دهد قبل از اينكه بحث به تمام زن‌هاي ديگر كره‌ي زمين بكشد، تلويزيون را روشن كند و ناگهان بگويد: "ده! نگااا كن! پاورچين شروع شده... ااااه، باز اولش رو نديديم"

هیچ نظری موجود نیست: