گزارش یک برف

عجب برفیه... فقط یادمه وقتی بچه بودم یه بار اینطوری برف اومد. ما رفته بودیم خونه ی خاله م و تا شب توی فضای سبز نزدیک خونشون و سراشیبی کوچشون سر خوردیم و برف بازی کردیم.

امسال دلم می خواست برف بازی کنم ولی نشد. ترجیح دادم بشینم تو خونه کنار شومینه و با لپتاپم کار کنم.

امروز گلدون هرگز نفهمید که من برای دیدنش بدون اینکه باهاش هماهنگ کنم رفتم مجتمعشون و ماشینم اونجا گیر کرد و سه تا از بچه های مجتمعشون کمک کردند تا در اومدم!

امروز دلم از تو خونه نشستن خیلی گرفته بود. و البته برف، بسیار زیبا بود.
ماشینم، جائی برای پارک شدن نداشت. هرجا که بود مزاحم کسی بود از طرفی توی کوچه جا برای هیچ کس و هیچ چیز نبود، از حجم زیاد برف. آخرش رفتم پارو خریدم، یک تیکه از کوچه رو پارو کردم و ماشینم رو اونجا پارک کردم.

پارو کردن رو خیلی دوست دارم. امروز به نسبت زیاد پارو کردم. اونقدر که کمرم درد گرفت.

هیچ نظری موجود نیست: