گم

گمم. گم شدم. چقدر احمقانه است وقتی هی فکر کنی داری اشتباه قبلی ت رو جبران می کنی و باز بعد از مدتی می بینی همون جبران کردنه خودش اشتباه بوده. باز جبران می کنی باز می بینی اشتباه بوده.
البته اگر بخوایم خیلی خوش بین باشیم، احتمالاً روندش همینه و چون احتمالاً هرگز نمی شه تعریفی برای درست مطلق ارائه کرد، احتمالاً این حرکت و تغییر از اشتباه به درست، همیشه باید تکرار شه و ... .

ولی همه ش حرف مفته. وقتی احساس کنی داشتی اشتباه می کردی، می سوزی. همه جات می سوزه. بعد شروع می کنی دل خودت رو خوش کردن. بقیه ش دل خوش کنکه.

اصلاً اینجوری بگم: اینقدر ادعام می شه که حاضر نیستم اشتباه کنم. اشتباهی چند ساله. به اندازه ی زندگی ام، شاید.
=====================
احساس می کنم بیش از خودم، برای دیگران زندگی کرده ام. احساس می کنم یادم رفته است که اگر می خواهی دیگران را نجات دهی، باید اول ماسک اکسیژن خودت را بزنی. احساس می کنم که آنقدر غرق در تجربه کردن شدم، که یادم رفت اصلاً برای چه و برای که دارم تجربه می کنم. اصلاً یادم رفت که تا کی قرار است تجربه کنم.

نهایتاً "من" مقصرم. گمان می کنم باید این را بیاد بسپاریم، قبل از آنکه بخواهیم به پارامترهائی که در ایران بیش از همه جا برای غر زدن یافت می شوند، فحش بدهیم.
آسان است اگر بخواهیم جامعه، حکومت یا خانواده را محکوم کنیم.

اما من دوست دارم روبروی آینه، شرمگین بایستم و خودم را محکوم کنم.

هیچ نظری موجود نیست: