کیش

دوشنبه - 8:30 بامداد - بزرگراه همت

با اینکه یک هفته خودم را آماده کرده بودم که قرار است به استقبال چه ترافیکی بروم، باز از میدان شهرک که رد شدم و انبوه ماشین ها را دیدم که از همانجا در صف بی نظم ورود به همت دست و پا می زدند، لرزیدم و مطمئن شدم که خواب خوش کیش، تمام شده است.

یک هفته تقریباً خواب بودیم. هر چهارتایمان. من، گلدون و خواهرم و دوستم که از آبانماه، نقش نامزد خواهرم را هم بازی می کند. زوج قشنگی که من همیشه به شوخی "دو بچه اردک عشق" خطابشان می کنم.
همه خواب بودیم. امروز صبح فکر می کردم چه فرقی می کند اگر من واقعاً سفر نمی رفتم و همه ی اینها را خواب می دیدم؟ آیا برعکسش هم امکانپذیر است؟ آیا می توانم خواب ببینم و بعد فکر کنم که همه اش واقعی بوده؟ خواب یک جمع خوب، در هوای خوب، کنار دریا، پیش عزیزترینهایت، فارغ از همه چیز. مثل شهر بازی پینوکیو؟ و بعد وقتی بیدار بشم، همین احساس را خواهم داشت؟

دلم خوش است به 500 عکسی که در این پنج روز گرفته ام. و حس خوبی که دارم. حس خوبی که تا امروز بلد نیستم که از "خواب دیدن" بگیرم. خواب کیشی که در آن کودکانه خوردیم و خریدیم و خندیدیم و بازی کردیم.
من و گلدون و دو بچه اردک عشق!

هیچ نظری موجود نیست: