پسره ی عوضی

یک روز گند. این مرتیکه ی عوضی، فقط دستور می ده. برو اینجا، برو اونجا، این کارو بکن، اون کار رو بکن. اصلاً انسانیت نمی فهمه. نمی فهمه که منم آدمم، خسته می شم. حالا ایناش به کنار، لحن برخوردش. مگه داری با کی حرف می زنی؟ مگه من نوکرتم؟ حالا اینکه رئیس ما هستی معنیش این نیست که ما رو خریدی... .
از صبح که این یارو، هر وقت هم که سر و کله ش پیدا نمی شد، فکر خونه. فکر آینده. اینکه چی می شه. می تونم خونه بخرم؟ حالا یه خونه ی کوچیک حتی. روم فشاره.
بعد از ظهر، سوار ماشین شدم. این همکارمون هم قرار شد برسونم. حوصله ی اینم ندارم. نمی خوام غر غر کنم، ولی حسهام جز این نیست.
تو ترافیک، رسیدم سر میدون کتابی. پسره داشت از خیابون رد می شد. گازشو گرفتم که ازش رد شم، ولی پسره وای نستاد. اونم دید من دارم میام، اومد جلوی ماشین، به حالت اعتراض وایساد. مجبور شدم وایسم وگرنه می زدم بهش. با دست بهش اشاره کردم و از توی ماشین زیر لب بهش فحش دادم. فکر کنم فهمید. با دستش به زمین اشاره می کرد.
شیشه رو کشیدم پایین. باز با دستش پایین رو نشون داد و گفت اینجا خط عابر پیاده است. مثلاً می خواست تریپ با کلاس بذاره. شاکی شدم، گفتم خط عابر مال وقتیه که ماشین نیست. اصلاً حواسم نبود که دارم چرت می گم فقط می خواستم جوابش رو بدم. پسره نگام کرد گفت "ببخشید، شما گواهینامه تون رو از کجا گرفتین؟" غلط کرد. می دونستم می خواست به کجا برسه. خودم پوزش رو زدم و گفتم گواهینامه ما مال دهه، از دهات گرفتیم! اینو که گفتم لبخند زد و گفت قطعاً همینطوره! یک کم عصبی شده بود. پشت من ترافیک شده بود. دلم می خواست حالش رو بگیرم ولی گاز دادم و در حالی که پنجره رو می کشیدم بالا، در جواب بهش گفتم: ولی من تاحالا خر مثل تو ندیدم! بازم نفهمیدم چی گفتم. گازش رو گرفتم و رفتم. پسره وایساده بود و لبخند می زد و داشت باهام بای بای می کرد. از تو آینه می دیدمش، این همکارمم که تو ماشین بود داشت نگاه می کرد. اصلاً نمی دونم چرا بهش اینها رو گفتم. حق داشت فکر کنم ولی راستش اصلاً نمی خوام فکر کنم. و نفهمیدم که چرا آخرش اون بهم فحش نداد؟ این بای بای کردن احمقانه از کجاش اومده بود؟
از میدون کتابی که رد شدم، دقیقاً یادم نیست چی کار کردم ولی یادمه پسره از خیابون رد شد. یک کمی عصبی شده بود. اونم مثل من داشت فکر می کرد که کارش درست بود یا نه. ولی خوشحال بود. هم حق باهاش بود، هم مودبانه همه ی حرفش رو زده بود، اما عصبی بود. رفت سوار آسانسور شد، و رفت طبقه سوم. رفت توی اتاقش، نوتبوکش رو روشن کرد و شروع کرد به نوشتن اونچه که رخ داده، اونم از نگاه من که بعد بره توی گاو و گلدون پستش کنه.

هیچ نظری موجود نیست: