Magnolia

آروم، دست به سینه، نشسته یک گوشه. چشمهاش بسته است. شایدم خوابیده.
می رم کنارش می شینم. آروم، آغوشش رو باز می کنم.
آروم، بیدارش می کنم.
چشمش رو باز می کنه و من رو نگاه می کنه. اولش، کمی گیجه... . همیشه همینطوریه. از خواب که بلند می شه، اولش کمی حواسش نیست، بعدم تا یه مدتی بد اخلاقه. بهونه می گیره. هرچی نازش می کنم، فایده نداره... . می دونم. باید صبر کنم کمی.
بعد که آروم شد، باهاش حرف می زنم. زیاد که می شه، حوصله ش سر می ره، دوباره بد اخلاق می شه! الان دیگه تقریباً می دونم چشه.
اوایل فقط غذا بود. غذا می خواست. الان ولی با غذا هم مشکل حل نمی شه. می گه تو نیازهای من رو نمی شناسی. تو نیازهای من رو درک نمی کنی... .
می گم آخه تو چی می خوای که من بهت نمی دم؟ دفعه ی قبل، بلافاصله گفت خودش. گفت غذا می خوام. اما الان هیچی نمی گه. اصرار که می کنم، می گه باید خودت بفهمی.
همه جا با خودم می برمش. حتی با اینکه مخالفم، براش بازی هم خریدم. براش فیلم می گیرم مرتب، DVD حتی. ولی یه مدت که می گذره، دوباره بداخلاقی می کنه. بهونه می گیره. هرکاری بهش می گی، گوش نمی کنه. تنبلی می کنه، کارا رو با اینکه بلده، بد انجام می ده. خراب کاری می کنه.
خیلی باهاش حرف زدم. خیلی نوازشش کردم. قرار بود قبل از عید براش کیف نو بخرم. هنوزم نگفتم که نمی خرم، خودشم می دونه. یه روز رفتم بازار، ولی خودش رو نبردم. مثلاً قرار بود عیدی باشه. چیز خوب براش گیر نیاوردم. خودشم که گفتم، همه ش رو می دونه. نسبتاً هم خوشحال شد، ولی می گه مشکل من کیف و فیلم نیست. تو اونقدر که باید قدر من رو نمی دونی. نیازهام رو نمی شناسی.
این دفعه ولی، فهمیدم چی می گه. گفتم بهش دیگه فهمیدم! خوشحال شد! گفت چی؟ رو پام نشسته بود. داشتیم با هم کتاب می خوندیم و موسیقی گوش می کردیم. گفتم دیدی بالاخره فهمیدم؟ هیجان زده شد، گفت چی؟ اگه راس می گی بگو چی؟ گفتم می گم، ولی قبول کن که خودتم نمی دونی دردت چیه!
بهش بر خورد. یکمم خجالت کشید، ولی گفت راست می گی، بعد گریه کرد.

گفتم عزیز دلم، تو RAMت کمه. می دونمم که گرونه، ولی با این حال برات یهو یه 512 تاییش رو می خرم! گریه ش دوباره شروع شد، گفت اگه راست می گی چرا تاحالا نخریدی؟
گفتم تو عید، بسته بودند. برات هفته ی دیگه RAM می خرم. اونوقت RAMت از نوتبوک گلدون هم بیشتر می شه.
همونطور که روی پام نشسته بود. یه جور عجیبی شد. فهمیدم، تنهایی می خواست.
درش رو بستم تا بخوابه و آروم گذاشتمش روی میز کنار تخت.

هیچ نظری موجود نیست: