زندگی

نوتبوکم رو که روشن می کنم، اولین چیز صدای زنگ اخطار task هایی است که بزودی موعدشان فرا می رسد یا زمانشان گذشته و هنوز انجامشان نداده ام.

تا مدتها، این موضوع مایه ی رنجشم بود. رنجش از حجم task هایی که انجامشان نداده ام. اگر از ابتدا برای هر کدامشان در Outlook یک Task تعریف می کردم، بعضیهایشان تا الان بیش از 10 سال از موعدشان گذشته بود یا بقول Outlook، Overdue شده بودند. بعضی هایشان 15 سال و بعضی هایشان به اندازه ی عمرم.

این تلنبار شدن task های انجام نداده، بی اندازه دردناک است. آنقدر که بارها و بارها، خودم را فریب داده ام، از یک زمان خاص تمام قبلی ها را delete کرده ام و دوباره از ابتدا آغاز کرده ام.

امروز ولی، زندگی شکل دیگری داشت. بعد از حدود 6 ماه، ماشین کثیفم را کارواش بردم. Task کارواش را از همان 6 ماه پیش در ذهن داشتم، اما تنها یک ماه است که در Outlook وارد کرده ام. و این یک ماه، هر روز روی صفحه ی مانیتورم آمد و من هربار ازش خواستم که فردا دوباره یادآوری کند.

نهایتاً باز هم ماشین من سر وقت تمیز نشد، اما با کمی تاخیر، بالاخره شد! بالاخره شد و این تکرار مرتب برای ذهن نامتمرکز من حداقل عالی است. برای اولین بار، task ها را delete نمی کنم و می گذارم که مرتب یادآوری شوند. این یادآوری، ذهنیتی را شکل می دهد که نهایتاً منجر به انجام کار می شود.

دیده ام زمانی را که task ها ی زندگی با سرعتی چشمگیر زیاد می شوند و مانده ام و له شدم زیر حجم سنگین این task ها.
و دیده ام زمانی را که ساعتها و روزها و ماه ها روی تخت خوابت دراز می کشی و فقط سقف را نگاه می کنی و task ی نیست که انجام دهی. درواقع، نمی گذاری که taskی شکل بگیرد. نمی خواهی که شکل بگیرد.

گمان کنم ایده آلش این است: به اندازه ی توانت، اجازه دهی که taskهای جدید بیایند و اگر نمی آیند، تا حد مرگ تلاش کنی که بیایند که خود آمدنشان، زندگی است و بعد task هایت را یکی یکی انجام دهی.

همیشه باید task ی نا تمام داشته باشی و task ی را همین امروز تمام کرده باشی.
این، معنای زندگی است...

هیچ نظری موجود نیست: