رئیس

متنفّرم از سِمَت هایی که در آنها باید تصمیمی بگیرم در مورد آدمی. اینکه فلان آدم، کارش را خوب انجام می دهد یا نه، با سواد است یا نه، با هوش است یا نه... . و متاسفانه در کار، هر چقدر هم که پرهیز کنی از تمام شغلهایی که حتی به مدیریت نزدیک می شوند، این بلا سرت می آید.
از تو می خواهند که تصمیم بگیری. حالا دلم را خوش کرده ام که من فقط نظرم را می دهم و تصمیم گیرنده یکی دیگر است، ولی بعنوان مشاور، می دانم که نهایتاً تصمیم، بر اساس نظر من اتخاذ خواهد شد.

یکی هست که کارش را خوب انجام نمی دهد. بخاطر اینکه او کارش را انجام نمی دهد، خیلی ها به مشکل بر می خورند و خیلی کارهای دیگر هم درست انجام نمی شود. همه می دانند که کارش را درست انجام نمی دهد. از من اول ضمنی و بعد مستقیم نظرم را پرسیدند. من هم اول ضمنی و بعد مستقیم گفتم که از پس این کار بر نمی آید.
جالب اینجاست که کار همه گیر است، و از هر کسی هم که نظر می پرسند، نظر نمی دهد. از سکوت جلسه خسته شده بودم. خیلی رک، بلند و واضح گفتم که او از پس این کار بر نمی آید. این را که گفتم همه سرشان را به معنای تایید، تکان دادند.
"ای زهر مار! خوب یک کلام شما هم بگین که نظرتون چیه. نشستین اونجا مثل ... سرتون رو تکون می دین. اه!"

این را بلند، درون مغزم فریاد کشیدم. فریادم را کسی نشنید، ولی سرم از انعکاس صدایم درد گرفت. بعد رئیس - آنکس که انتخاب کرده که در مقامی باشد که نهایتاً بگوید آره یا نه، بگوید برو یا بمان - رفت تا با او صحبت کند. من نمی خواستم بروم، ولی گفت که تو هم بیا. و بعد برایش زمان تعیین کرد که تا فلان زمان فلان کار را حتماً باید انجام دهد. طفلک خود رئیس هم برایش سخت است. دارد دست و پا می زند که راهی پیدا کند که نگوید نه.

وقتی از او در مورد عملکرد سابقش سوال می پرسید، او خیلی جوابی نداشت. من و رئیس ایستاده بودیم و او پشت کامپیوترش نشسته بود و به بالا، به صورت رئیس و گاهی من نگاه می کرد. گفتگو خیلی آرام انجام می گرفت. شاید او هیچ حس خاصی، یا حداقل اینقدر دردناک که من دریافت کردم نداشت ولی من پر بودم از حس. دلم می خواست از آنجا فرار می کردم. دلم می خواست زودتر تمام می شد. دلم می خواست او بلند می شد و با افتخار می گفت که تمام خواسته ها را به سادگی برآورده می کند یا برآورده کرده است... . حتی الان که می نویسم، تنم می لرزد. می دانم چرا. یاد خودم می افتم. خودم را در آن جایگاه می گذارم. جایگاه خطاکار. جایگاه خطاکاری که خود به خطای خودش معترف است.

سابقه ی قدیمی ترین حس گناهکار بودنم را الان نمی دانم که به کجا بر می گردد، ولی یکی از قدیمی ترین زمان هایی که من احساس می کردم گناه کارم، حداقل بصورت خودآگاه، سال سوم دبستان است. زمانی که می خواستم برای شیطنت، در یکی از کلاسها را با لگد ببندم، لگد زدم و در چوبی، شیشه وار شکست: چوبی در کار نبود، شیشه را رنگ زده بودند. هرگز فراموش نمی کنم ترس و استرسم را وقتی شیشه پایین ریخت و بعد صدای بچه ها که بلند می خوانند "شی، شی، شیشه شیکست!". کسی مرا ندیده بود و درواقع کسی به یگانه بچه ی مودب شاگرد اول مدرسه، شک نمی کرد. بچه ها به اشتباه کس دیگری را به ناظم معرفی کردند و آن بیچاره گریه می کرد و می گفت که من نبودم.
آن روز بعدازظهری بودم. زنگ آخر بود و هوا تاریک. از زنگ آخر هیچ چیز نفهمیدم. برگشتن، گریه های آن بیچاره ای را که جاسوسان به جرم شیشه شکستن معرفی کرده بودند را دیدم و رفتم پیش ناظم و گفتم من بودم. چقدر مضطرب بودم و چقدر آن بیچاره از من تشکر می کرد. با زبان سوم دبستانی اش در مورد من به همه می گفت: "او خیلی پسر خوبی است!" ...

ولی حس گناهکار بودن، از خیلی قبل تجربه شده و امروز تکرارش، حتی در نگاه دیگری، بی اندازه دردناک بود... .

هیچ نظری موجود نیست: