عروس و دوماد

عروس و دوماد، مثل عروسک های خیمه شب بازی، به دستور عکاسه ای دریده، چپ و راست می رفتند و دوربین قدیمی تیلیک تیلیک عکس می گرفت. خانم ها و دختر خانم ها پشت عروس و دوماد ایستاده بودند و قند می ساییدند. داماد، بداخلاق مثل مجسمه روبرو را نگاه می کرد و عروس انگار که صدمین بار است که عروسی می کند: مسلط. عاقد، دایی داماد، عموی من بود و به شیرین ترین شکل، خارج از رسم آخوندها، با شعر و خنده و عشق، عقدشان کرد.
عقد که تمام شد، بعضی ها رفتند خانه هایشان تا لباس عروسی بپوشند. بعضی ها ولی ماندند و چای و قهوه نوشیدند و گپ می زدند. عروس و دوماد، در چنگال فیلمبردار و عکاس اسیر بودند و به فرمانشان همدیگر را نگاه می کردند و می بوسیدند. بعد داماد رفت و عروس، دامن سفید پرچینش را مثل پر طاووس دورش گشود و در کنار شمع های سفره، به دوربین نگاه می کرد.
عکاسی تمام شد و سفره جمع. DJ-Omid داشت بساطش را پهن می کرد و دوربین های دیجیتالی و موبایلها و دوربین های هندی کم یواشکی فیلم و عکس می گرفتند. کم کم مهمانها می آمدند. آقایان و آقاپسرها با همان کت و شلوار همیشگیشان ولی خانم ها و دخترخانم ها کاملاً نو. لباس نو، کفش نو، موی نو. دخترک جامه دار بیشتر از آنکه مانتوها را در جای خودشان بچیند، با نگاهی عمیق، خیره، چشم های پسران را دنبال می کرد.

DJ، CD ها را به هم وصل می کرد، داماد اولین رقصهای زندگی اش را با عروسش تمرین می کرد و مهمانها کم کم یخشان آب می شد. شیرینی، شربت، میوه، چای، قهوه بی توقف سرو می شد. عروسی شروع شده بود.
زمان رقص که می رسد، چیدمان مهمانها عوض می شود، قیافه هایشان هم. شخصیتهای پنهان پشت هایلایت ها، بی اختیار آهنگ وار نمایان می شوند. بعضی ها آرامتر می شوند، بعضی ها دیگر حاضر نیستند به هیچ قیمتی بنشینند. مسابقه ای نامرئی در جریان است. دخترکی که قدش به میز نمی رسد، در گوشه ای از اتاق، خام ولی هنرمندانه برای پدر و مادرش خصوصی می رقصید و شدیداً مورد تشویق قرار می گرفت. بعداً که گیرش آوردم گفتم: "خانم، شما خیلی قشنگ می رقصید!" لبخندی از رضایت زد و البته کمی خجالت. باخودم فکر کردم که الان شاید بتوانم با این حرف خوشحالش کنم، اما سالها بعد آنقدر این جمله را خواهد شنید که دیگر شنیدنش را وظیفه خواهد دانست نه تعریف.
رقص و پایکوبی در جریان است. همه هنرهایشان را نمایش می دهند. اینکه واقعاً بتوان از رقص کسی، شخصیتش را تحلیل کرد که البته منطقی نیست، ولی اینکه از رقص هر کس، من حس خاصی می گیرم، واقعی است. برای مادر داماد و عروس رقص امشب، خود عینیت شادی بود. همان شادی ای که گاهی اشک می شود، گاهی فریاد گاهی رقص. برای داماد اجبار بود و برای بعضی ها عادت.
همه هم نمی رقصند. یکی حالش را ندارد، یکی پارتنرش را. دنیای آنها که نمی رقصند قطعاً به بزرگی دنیای آنهایی است که می رقصند. جریان غیبت کردن که در کل سالن جاری است. Match maker ها هم شدیداً مشغولند. رقص انگار که ویترین هم هست. اصلاً کل عروسی انگار. بیرون از سالن، در هوای خوب این روزهای تهران، پشت مخمل قرمز، زن قاجار چای و قهوه سرو می کند. بالکن قرمز، در تمام شب جای پدرها بود و عاشقان و سیگاریها، فارغ از آنکه عاشق باشند یا نه.
طبقه ی بالا، خودش را آماده می کرد که مهمترین قسمت عروسی را برگزار کند. مهمتر از شغل داماد و قد و هیکل عروس و تعداد سکه های مهر که امشب البته شاخه گلهای سرخ بود: شام. شامی که در ذهن مهمانان، اصلی ترین خط کش اندازه گیری کیفیت عروسی است.سر مهمانان و جیب میزبانان برای مدتی طولانی مشغول انواع غذاها و دسرهایی بود که پشت سر هم بر روی میزهای طولانی چیده شده بود.
شکم ها که سنگین شد، همه به پایین برگشتند تا عروس و داماد کیک سه طبقه شان را ببرند. با چاقویی که رقصش یکی از ویژه ترین سکانس ها را برای خودنمایی دختران فراهم کرده است.
بعد از کیک دوباره رقص. رقصی که به بوسه ی عروس و داماد ختم می شود. بوسه ای که با هزار التماس و خواهش بینندگان کنجکاوش همراه است. و عروس و داماد، برای هزارمین بار همدیگر را می بوسند، آنگونه که انگار نخستین بار است و بعدش ای ایران و خدانگهدار!

و در تمام این مدت، دوربین ها عکس می گرفتند و فیلم و چشمها نگاه می کردند و ذهن ها فکر. هزاران نگاه رد و بدل شد و هر نگاهی پر بود از کلی معنا.

هیچ نظری موجود نیست: