ادوارد

یه روز یه پسری به اسم ادوارد وارد یه شهری می شه. آدمی فوق العاده خوش تیپ که همیشه خیلی ساکت و آروم بود و با کسی کاری نداشت. یه روز شروع می کنه به آشپزی کردن، همه می بینند که داره بهترین بوها داره از خونش میاد. می رن و می بینند همینطور داره آشپزی می کنه و داره خوشمزه ترین غذاها رو می پزه. ادوارد حرف نمی زد و بهترین غذاها رو می پخت و به آدمهای شهر که پشت درش صف کشیده بودند، یکی یه بشقاب غذا می داد.

یک کم دیگه می گذره، و ادوارد می ره توی کارگاه قدیمی پشت خونه ش، شروع می کنه به نجاری کردن. همون اولین کاری که درست می کنه، می شه یک مجسه چوبی بسیار زیبا و شیک. بعدش یه میز خیلی عجیب و مدرن و شیک درست می کنه. بعد یه صندلی، بعد یک عالمه قاشق و چنگال چوبی، خلاصه همه چی. مردم از سر و صدای خونه ش می فهمن یه خبری شده. میان پشت در خونه ش می بینند توی حیاطش پر شده از زیباترین لوازم چوبی. ادوارد با کسی حرف نمی زد، فقط مرتب با چوب کار می کرد و همه براش چوب می آوردند و ازش یه چیزی می خواستند و اون هم خواسته شون رو به بهترین شکل اجرا می کرد.

بازم می گذره و این دفعه ادوارد دو تا قیچی پیدا می کنه. قیچی ها رو می گیره دستش و می ره سراغ یه درخت، به سرعت شروع می کنه به بریدن شاخ و برگ درخت و بعد از چند لحظه، یه مجسمه ی خیلی زیبا از توی درخت در میاره. ادوارد که دست به هرکاری می زد، اون رو به طرز عجیبی عالی انجام می داد، این کار رو، یعنی کار با قیچی رو جذاب تر از همه ی کارهای دیگه می بینه و علیرغم استعداد فوق العاده ش توی بقیه زمینه ها، احساس می کنه استعدادش توی این کار از بقیه کارها هم حتی بیشتره.

ادوارد با دو تا قیچی ش، می ره سراغ بقیه درخت ها، بعد می ره سراغ کاغذها و باهاشون زیباترین کاغذهای تزئینی رو درست می کنه، بعد می ره سراغ سگ ها و موهاشون رو به عجیب ترین و زیباترین شکل آرایش می کنه. بطوری که همه صف می کشیدن تا سگهاشون رو ادوارد براشون آرایش کنه. اون هم با علاقه و با سرعت و به زیباترین شکل درحالی که خیلی آروم بود و خیلی حرفی نمی زد، این کار رو انجام می داد. بعد ادوارد روی موی خانم صاحبخونشون کار می کنه و زیباترین مدل مو رو براش در میاره. بعد همه دخترها و زنهای شهر صف می کشن تا ادوارد براشون موشون رو درست کنه و ادوارد، با هر دو دست در حالی که با سرعت قیچی ها رو حرکت می داد، موی هر کسی رو زیبا و متفاوت از دیگران آرایش می کرد.

از زمان اومدن ادوارد، مدتها می گذشت و حالا دیگه همه این آدم ساکت و هنرمند رو دوستش داشتند، بخصوص دخترها. رابطه ی ادوارد با یکی از این دخترها بیشتر از بقیه می شه. اونها کم کم علاقه شدیدی به هم پیدا می کنن. ادوارد موهای دختر رو براش آرایش می کرد و با قیچی هاش براش زیباترین و عجیب ترین لباسها رو می برید و می دوخت. یک روز در حالی که در کنار همدیگه بودند، ادوارد به دختر می گه: "خیلی دوست دارم نوازشت کنم، اما می ترسم بهت صدمه بزنم". دختر تعجب می کنه و می گه: "چرا عزیزم؟ چرا صدمه بزنی؟" ادوارد می گه: "آخه من ادوارد دست قیچی هستم. با این دستها، اگر نوازشت کنم، حتماً بهت صدمه می زنم". دختر اول تعجب می کنه و بعد کلی می خنده و می گه: "خیلی شوخی باحالی بود عزیزم" و صورتش رو جلو میاره که ادوارد نوازشش کنه ولی ادوارد دستش رو عقب می کشه و می گه: "نه، من جدی گفتم. من ادوارد دست قیچی ام". خلاصه، موضوع ادوارد دست قیچی بیخ پیدا می کنه و نه فقط دختر، بلکه همه می بینند که نه، ادوارد جدی جدی داره به همه می گه که من ادوارد دست قیچی ام و شدیداً دچار وسواس شده بوده که به چیزی یا کسی دست نزنه مبادا که بهش صدمه ای بزنه.

آدمهای شهر که ادوارد رو خیلی دوست داشتن، خصوصاً اون دختر، هی بهش می گن که باباجان، ادوارد دست قیچی تو نیستی. تو دستهای به این قشنگی و لطیفی داری، تو فقط دو تا قیچی گرفتی دستت، همین. ادوارد دست قیچی، درسته که مثل تو هنرمند بود، اما دستهاش اصولاً قیچی بودند، تازه نه این شکلی، دوتا قیچی چند شاخه ترسناک، نه مثل تو که اومدی دوتا قیچی معمولی گرفتی دستت.

یه مدتی می گذره، و هیچ کس حرف ادوارد رو قبول نمی کنه و تازه همه بهش می خندن. یه روز، می بینن که یکی افتاده کنار خیابون، لت و پار! میان بهش می گن چی شده؟ کی تو رو اینطوری کرده؟ طرف می گه ادوارد. می گه: "ادوارد دیوونه اومد پیشم، قیچی هاش رو از جیبش در آورد و زد من رو تیکه و پاره کرد." مردم می رن پیش ادوارد، می بینن ادوارد غمگین، نشسته رو صندلی، تو حیاط خونش. می گن ادوارد، تو این کار رو کردی؟!


ادوارد در جواب، با غم و اندوه می گه: "خیلی متاسقم. دست خودم نیست، من به هرکی دست بزنم اینطوری می شه. آخه گفتم که، من ادوارد دست قیچی ام، شما حرفم رو قبول نکردین، اینم نتیجه ش."

هیچ نظری موجود نیست: