این روزا

این روزا، کمی تنهاییه، کمی کار زیادی، کمی باشگاه انقلاب، کمی فیلم، کمی خانواده.

صبح، راحت پا می شم. راحت یعنی بی استرس. بعد صبحانه خورده یا نخورده، سوار پرایدم می شم که دیشب بردمش کارواش. بعد دو تا چراغ قرمز شهرک رو صبر می کنم و آخرش همت. این روزا که ماه رمضونه، اون ساعت که من می رم، یعنی حدود 10 خیلی ترافیک نیست. اما همت همیشه ترافیکه. این یه ضرب المثله اساساً. "همت همیشه ترافیکه" یه ضرب المثله که اشاره به یک واقعیت غیر قابل انکار می کنه.

البته ترافیکش رو می شه تحمل کرد. منم و mp3 player کوچولوم و audio book هام. توی همت، audio book گوش می کنم. تقریباً تمام کتابهای Brian Tracy رو گوش کردم. کتاب بعدی، کتاب خاطرات بیل کلینتونه.

Audio book که گوش کنی، ترافیک حذف می شه، می شه کتابخونه. مگه اینکه اینقدر اعصابت خورد باشه که نتونی روش تمرکز کنی، اونوقت بهترین کار اینه که تو ترافیک مثل راننده تاکسیها رانندگی کنی و بوق بزنی و لایی بکشی.

ترافیک همت، از مدرس که رد می شی تموم می شه. اونجا بهترین جاست. Audio book خاموش، پنجره ها پایین و گاز. 3 دقیقه بعد شرکتم.

شرکت، مثل همیشه است. یکی میاد، یکی میره. تا می رسی، یه سری کار ریخته می شه سرت، یه سری هم از دیروز مونده، خلاصه سرت گرمه. سرگرمی یعنی همین. یعنی کاری کنی که سرت گرم باشه.

تا می رسم، اول نوتبوکم رو هوا می کنم. بعد ایمیل ها. همزمان سلام علیک کردن با بچه ها. سلام علیک با هرکی یه جوریه. به یکی باید بگی "سلام بوا!" به یکی دیگه باید بگی "چطوری ترسو!" (ترسو اشاره داره به بازی Quake). بعضی ها رو هم همین که بای بای کنی باهاشون تمومه. اگه یکی از پسرها خیلی تیپ زده باشه، موقع سلام علیک می تونی کلی بهش تیکه بندازی، اگر یکی از دخترها خیلی تیپ زده باشه، اگر جنبه داشته باشه می تونی ازش تعریف کنی.

سر ظهر، ناهار رمضون رو می خوریم. کالباس و نون و ... . باز کار تا عصر، تا که به بهانه افطار، عصرونه می خوریم. بعدش تازه شرکت می شه شرکت! کم کم بقیه می رن، می تونی بشینی مثل انسان کار کنی.
رئیس که می ره، نوبت Quake می شه. Matrix شرکت ما. بعد کمی کار، بعد یادداشت روزانه، بعد، می شه 8 و 9 شب. اگه پا داشته باشی و حال هم، می ری خونه، لباس عوض می کنی می ری باشگاه، اگر نه همون خونه.

خونه رفتنم صفایی داره. از اومدن بهتره. ترافیک کمتره، هوا بهتر. تو ماشین تو راه برگشت، معمولاً حس هات خیلی خالصند. این روزها، عصبی ام. گاهی زیاد، گاهی کم، ولی معمولاً یک نخ سیگار می چسبه. اگر حال داشته باشم، رانی می خرم. سیگار، با رانی بیشتر می چسبه.

خونه، این روزها صحبت از عروسیه. یا پای صحبت می شینی، یا پای ماهواره. بعد شام، تلفن احتمالاً و خواب.

قبل از خواب تازگیها اتاقم رو خورد خورد جمع می کنم. بی رحمانه زیادی ها رو دور می ریزم. بعضی چیزها رو باید مثل گلدون بسوزونم. این همه سال بیهوده انبار شدند که تا خاک بخورند که هیچی. که یادت بمونه که 5 سال پیش فلان آدم فلان کارت رو بهت داده یا فلان عکس رو با هم گرفتین. خاطرات با ارزشند، اما نه همشون. هرچند که سوزوندنشون لزوماً از ارزششون کم نمی کنه، گاهی حتی محافظت هم می کنه.

*****

این روزها، اینطوریه. خیلی جاها وبلاگه. خیلی حرفها تو ذهنم میاد و می ره. نمی دونم چرا نمی نویسم...

هیچ نظری موجود نیست: