Cast Away
یاد گرفته بود که آتیش درست کنه، ماهی بگیره، دوست پیدا کنه و زنده بمونه

دوتا دوست داشت در غار تنهاییش که به امید اون دوتا زنده مونده بود: یکی یاد همسرش و دیگری توپ والیبالی که اسمش بود آقای ویلسون

بالاخره نجات پیدا کرد... وقتی برگشت خونه همسرش زن یکی دیگه شده بود
گریه می کرد و به لیوان پر از یخِش نگاه می کرد. میز پر از غذا رو نگاه کرد و دگمه فندک رو فشار داد... آتیش! به چه راحتی

دیگه لازم نبود دو هفته همش چوب رو به چوب بماله تا آتیش درس کنه و تو آب سرد دریا ساکن بایسته تا ماهی بگیره و دیگه حتی لازم نبود یاد زنش رو تو دلش زنده نگه داره اما هنوز لازم بود که آقای ویلسون رو داشته باشه... چون فقط او بود که می فهمید در این مدت چه مهارتهایی کسب کرده تا زنده بمونه

عین همین حس ... وقتی

هیچ نظری موجود نیست: