عقد

در حالی که آسمان پر، خودش را خالی می کرد و زمینهای خیس و ترافیک سرسام آورش را می شد همه جا دید، باران آنقدر زیبا بود، که خوشحال باشم از آنکه عقد خواهرم در چنین روزی است.

دفترخانه ی ازدواج را حاج آقایی می گرداند مثل همه شان: شوخ، بی حیا و مومن. تجارت ازدواج و طلاق و تجارت های جانبی، صاحبان این تجارت را لاجرم اینگونه شکل می دهد. عمو، عمه، خاله، مادربزرگ و آخر سر عروس و داماد، یکی یکی خیس از راه می رسیدند. حاج آقا گفته بود مراسم 45 دقیقه به طول خواهد کشید، و همینطور شد. ابتدا شهود، شهادت دادند و پدران زوج و زوجه، دفاتر متعددی را امضا کردند، بعد همه نشستند تا حاج آقا خطبه را جاری کند. او قبلش ضمنی بارها تمام تذکرهای لازم را به خانواد عروس (ما) در مورد مهریه داد. برایش خیلی راحت نبود پذیرفتن 14 شاخ گل سرخ بعنوان مهریه. باز فراموش کردم انگار که او خود تاجر است!

همه دور نشستند، عروس و داماد در وسط و حاج آقا سه بار پرسید تا ندا آخرش گفت "بله" و بعد یک بار از داماد، تا کیارش با اجازه مادرش بگوید "بله". و بعد به عربی خواند و خواند و خواند. اشاره اش با دست به "موکلی" و "موکلتی" در حین خواندن خطبه، برایم جالب بود. قبل از گرفتن بله از طرفین، مواردی را به داماد متذکر شد، مثل آنکه او این حق را به زنش می دهد که اگر دیوانه شد، او را طلاق دهد! یاد علی گلدون می افتم وقتی از معنای "حق زنان" در کانادا صحبت می کند: زن مسلمان، حتی اگر شوهرش دیوانه شود هم حق ندارد او را طلاق دهد.

بعد عروس و داماد هزاران جا را امضا کردند و من عکس می گرفتم. چشمانم کمی مثل آسمان امروز شده بود. حاج آقا رفت و گفت آنها که تازه به هم محرم شده اند، همدیگر را ببوسند. هضم این جمله ها برایم سخت است. کلی فکر کردم تا بتوانم شبیه سازی کنم که الان کی به کی محرم شده، و بعد همه به هم محرم شدند، و همه همدیگر را بوسیدند و کلی هدیه به عروس.

عروس و داماد، چهل جا را امضا کردند، شهود و پدران هم دوباره امضا کردند و 45 دقیقه، به پایان رسید. حاج آقا، که هر بار "بازنشسته" را عمداً "با زن نشسته" تلفظ می کرد، باید نماز می خواند، پس با شوخی و کمی نامحترمانه از ما خواست که برویم. این حاج آقا همانی است که سر عروسی پسرعمویم، هنگام خواندن خطبه عقد موبایلش زنگ زد، گوشی را برداشت، کمی حرف زد و آخرش گفت: "من دارم خطبه عقد می خونم، بعداً زنگ می زنم!"

هیچ نظری موجود نیست: