تکه ای از من

بعضی وقت ها تو زندگی آدم خیلی خسته و درمانده س. به یک دلایلی که الان کاری باهاشون نداریم. بعضی وقتها هم این خستگی و درماندگی بیش از حد طول می کشه... یک هفته، یک ماه ... بعد آثار خستگی تو رفتار و چهره و فکر کردن و همه چی نمایان می شه و کارای آدم اون جوری که می خواد پیش نمی ره و یواش یواش آدم از خودش بدش می آد و فکر می کنه خیلی موجود بی خاصیتیه. همش یاد اتفاقات بدی که تو زندگی براش افتاده می افته و شروع می کنه از همه چی ایراد گرفتن و همون موقع است که در اوج نا امیدی سر و کله خدا پیدا می شه ولی چون خودت از خودت بدت می آد او هم نمی تونه کاری برات بکنه. شروع می کنی به خدا هم بد و بی راه می گی و چون هیچ دیواری –به جز دیوار مادرت – از دیوار خدا کوتاه تر نیست با او هم قهر می کنی و دیگه حسابی تنها می شی. تنهای تنها.
اما هنوز یه چیزی هست که می تونه دوباره بیارد ت بالا و موتور ت رو روشن کنه: یه دوست خوب.
همون هایی که دیروز بهشون می گفتی دوست و امروز حوصله شون رو نداری. اگه یه روزی خدای نکرده این جوری که گفتم شدی، و هر کاری کردی حالت خوب نشد که نشد و هر چی خوابیدی و پا شدی و ورزش کردی و با دوستای جدید رفتی و اومدی و مشروب خوردی و آهنگ گوش کردی و دنبال موفقیت تو کار و درس و همه چی گشتی و بازهم فکر کردی یه چیزی کمه بیا که بهت بگم چیه...
تیکه های خودتن که یه روز قدرشون رو ندونستی و با بی دقتی انداختیشون دور. من برشون داشتم که امروز بدمشون بهت. تو هم تیکه های من رو نگه داشتی؟

هیچ نظری موجود نیست: