مهمانی کانادایی

یک مهمانی کریسمس با یک دوست خوب. به قدری ادب و احترام در فضا موج می زند که احساس شرمندگی می کنم. هنگام ورود یک سلام و یک معرفی گرم و می شوی یکی از همین جمعیت. به راحتی می پذیرندمان. جوری صدایم می کنند که انگار ده سال است می شناسمشان. آقایی از میان جمعیت خودش را به ما می رساند و راجع به نوشته عربی روی انگشترش می پرسد. طبق معمول برایش توضیح می دهم که ایرانیان فارسی حرف می زنند و نه عربی اما چون بسیاری از حروف الفبا مشترک است روی انگشترش را می خوانم:
براین.

سر میز دو نفری نشسته ایم و بنا بر پیش بینی من قرار است میز ما برنده شود! اما قبل از قرعه کشی دعوت میز دیگری را می پذیریم و به آنها ملحق می شویم. باز هم موجی از ادب. نظرم را راجع به کانادا می پرسد و می گویم ادب مردم اینجا مرا شرمنده می کند... می گوید تو مودبی و فقط تازگی فرهنگ حس ناهمگونی در تو ایجاد کرده است. می گوید خیلی دوست دارد که به دانشگاه برود و ادامه تحصیل بدهد اما چون شوهرش تمام وقت کار می کند و دو فرزند کوچک دارد نمی تواند. عاشق خانواده اش است. خواهر ناتنیش ایرانی است و اطلاعات خوبی از ایران دارد. می داند که در ایران مردم شتر سواری نمی کنند اما ترافیک تهران هم تعریفی ندارد. دیگری از سختی دوری از خانواده می پرسد. او هم کاملا خانواده اش را دوست دارد و با عشق از آنها برایم تعریف می کند.

در نهایت نه این میز برنده شد و نه اون میزِ اولی، اما شب بسیار خوبی بود. از بس دیشب داد زدم که صدام رو بشنون صدام گرفته. همه جا هم سفید شده. برف اومده و احتمالا تا شینوک بعدی می مونه.

هیچ نظری موجود نیست: