سفر

سفر، رهایی، آرامش.
رهایی از روزمرگی های هر روز.
صبح، کار، ترافیک، فیلم، خواب، دوباره صبح...
آرامش از خلاء بی مسؤولیتی. هیچ مسؤولیتی نیست. شاید حداکثر مسؤولیتم خریدن لواشکه برای همکارهام ولی خبری از پروژه و پروپوزال نیست. خبری از هیچ چیز نیست. سه روز، مثل بچه ها می خورم و می خوابم و هر کاری دلم بخواد می کنم. اگرم دلم بخواد، اصلاً کاری نمی کنم.

سفر خیلی خوبه، خیلی... . الان مشهدم. پیش عموم. توی تخت خوابم خوابیدم و دارم فکر می کنم که فیلم نگاه کنم یا بخوابم؟ اگر بخوابم صبح دیر پا می شم و بده. اگر فیلم نگاه کنم ولی، بهتر می خوابم.

منطقم می گه بخوابم، به حرفش گوش می کنم و می خوابم. اساساً منطقم تازگیها سالهاست که دولت و مجلس و همه چیز رو دستش گرفته. نه همه جا، ولی خیلی جاها خودش رو نشون می ده.

خوبه، خیالم راحته که صدمه نمی خورم.

سفر، از طرفی خوبه برای فکر کردن. فکر کردن به گذشته، حال و آینده. باید مطالعه کنم. باید. باید خیلی کار ها بکنم که نکردم. یکیش اینه که باید یادم باشه نصف زندگیم رو زندگی کردم. فقط نصف ش مونده.
فقط!

هیچ نظری موجود نیست: