پریشانک

پریشان از خواب به هم ریخته ای که دیده بود، از خواب بیدار شد. مردی با تفنگ عزیزانش را هدف قرار داده بود و او مسخ شده فقط تماشا می کرد. با این که تفنگ داشت، صبورانه اجازه داده بود که آنچه نباید اتفاق بیافتد. بعد، با عصبانیت به سمت آن مرد شلیک کرد. جالب اینکه هیچ کس هم نمی مرد. انگار همه ی تیرها "مشقی" بودند. همه به او اعتراض می کنند که چرا شلیک کرده است. انگار فقط آن یک نفر حق شلیک کردن داشت. او معلم تیر اندازی است انگار. در ذهنم چرخ می خورد: چرا به سمت عزیزان من شلیک می کند. خوب کاری کردم از پشت به سمتش شلیک کردم. زنی با عصبانیت به سمت من می آید که مرا با تفنگ بکشد. اما یک نفر جلویش را می گیرد.

تلوزیون را روشن می کنم. عجب! همان صحنه ها! اما این ها را نمی شناسم. اینجا همه می میرند. هر کسی را که دوست نداری بکش! این است قانون اینجا. زنده باد انسان! تا بکشد هر آنچه را نمی پسندد. مرده باد انسان تا باشد که دوست بدارندش. این قانونی است که یا خود می آموزی و به آن عمل می کنی و یا آنها که آموخته اند فرصت آموختن را از تو خواهند گرفت.

هیچ نظری موجود نیست: