افسانه وبلاگها

روزی روزگاری، یه بچه معروفی اومد یه مقاله از خودش در کرد و وبلاگ رو معرفی کرد. بعد هم رفت یه وبلاگ ساخت، فکر کرد اونجای رستم رو شکونده و اسم خودش رو گذاشت نخستین وبلاگ نویس، در حالی که قبلش یکی دیگه نخستین بود. (البته این رسمه تو ایران که معمولاً تو هر کاری اقلاً هفت هشت نفر هستند که اولینند).
کم کم وبلاگ نویسی شروع شد. مثل هر کار دیگه ای، اولهاش سالم و خوب بود. کلاً 10 تا 20 تا وبلاگ بودند که مثل انسان یادداشت می نوشتند. وبلاگ شده بود یه جایی برای حرف زدن. برای خیلی شده بود جایگزین BBS ها که دیگه سالهاست ازشون خبری نیست. برای خیلی ها شده بود یه ماسک، می رفتند پشتش هرچی می خواستند می گفتند. برای بعضی ها شده بود پاساژ گلستان، تیپ می زدن میومدن توش به قدم زدن، بعد هم کنار خیابون وای می ایستاند تا یکی سوارشون کنه. اصطلاحاً اتوشون بزنه.
وبلاگها هم شده بودند یه جامعه. مثل هر جامعه ی دیگه ای، همه تیپ آدم توش بود. این آدمها، با اینکه خیلی تیپهاشون به هم نمی خورد، ولی ناگزیر بودند به معاشرت. مثل یه کوچه، مثل یه محله: بقاله کارش گیر نونوائه بود. نونوائه گیر میکانیکه، میکانیکه گیر مهندسه، مهندسه گیر پاساژ گلستانیه، پاساژ گلستانیه گیر بقاله. این بود که آدمهای این جامعه، تصمیم گرفتند به هم لینک و کامنت بدن. بعد دیگه شروع شد: این قربون صدقه اون می رفت، اون قربون صدقه اون یکی. همه شون هم دردشون یه چیز بود: تنهایی. بعضی ها دوست می خواستند، بعضی ها گوش.
این جامعه کم کم بزرگ شد. اولش یه ده بود، بعد شد یه شهر و بعد شد یه کلان شهر. یه جای بی در و پیکر و پر سر و صدایی مثل تهران. این کلان شهر شدنه، کار همه رو سخت کرد. حتی اون وبلاگهایی که کنار خیابون وای می ایستاند. حداقل قدیمها، براشون دو تا وبلاگ باکلاس بوق می زدند، نه اینکه هر عمله ای با فرقونش از کنارشون رد شه و بفرما بزنه.
وبلاگ بازی، جدا از گسترشش، مد هم شد. شد یکی از ژست های روشن فکری، بچه معروفی. اونایی که تا حالا سیگار می کشیدن، موهاشون رو تیغ تیغی می کردند و هوا می دادن، تو کافه شوکا پلاس می شدن و دو سه تا کلمه ی قلمبه سلمبه ای که بلد بودن رو بار هم می کردن، حالا برای شب شعرهاشون بجز تایید دو تا دیگه مثل خودشون و سه چهار تا فحش و پنج شیش بیت دزدی، وبلاگ هم احتیاج داشتند.
تو این خر تو خری، Persianblog هم وبلاگ رو کرد تاناکورا. باز اون قدیم ندیما، طرف باید دوزار مطالعه می کرد، حداقلش یکی دو روز خواهش دوست پسره می کرد تا تو blogger وبلاگ دار بشه. اما Persianblog اومد چینیش رو زد، عین اصل.
با زیاد شدن وبلاگها، لینکها و کامنت ها هم زیاد شدن. اون ده کوچولوی خوشگل با اون 7 تا بز و 15 تا مرغ و خروسش، تبدیل شده بود به یه جامعه ی بزرگ صنعتی. ارزشها عوض شده بود. دیگه مهم نبود چقدر خوشگل می نویسی. یه مدت مهم این شده بود که چقدر ویزیتور داری؟ چقدر کامنت داری؟ وقتی تو گوگل سرچ کنن، تو نفر چندمی؟ بعد که یکی دوتا وبلاگ سیاسی درشون رو تخته کردند، یه مدتی سیاسی نوشتن و به سران مملکت فحش دادن شده بود ارزش. هرچی بیشتر فحش می دادی، کارت درست تر بود. یه مدتی سکسی نوشتن شد ارزش. ده ها و صدها وبلاگ سکسی اختراع شدند. یکی رو می بستن، یکی دیگه باز می شد. تو bbc هم یکی گول خورد، در موردشون خبر نوشت.
تو همچین شهر خطرناکی که اگر نصف شبها می رفتی محله های پایینش، جونت پای خودت بود، لینک و کامنت، دیگه داشت بی ارزش می شد. معلوم نبود کی کیه. هرکی 10 تا وبلاگ داشت. تو 3 تاش زن بود، تو 3 تاش مرد و تو 4 تای بقیه ش هم جای بقیه موجودات حرف می زد. همین بود که آدمها تصمیم گرفتند برای معاشرت، از شهر برن بیرون. برن تو ویلاهاشون، تو کافی شاپها.
کم کم ماسکها برداشته شده. بقاله شد خیاط. مهندسه شد سیکل. پلیسها شدن دزد، دزدا شدن پلیس. بعد همه گفتند: اه؟ تو اسم واقعیت پس اینه؟ اه؟ چه جالب! بعد بجای ایمیل به هم زنگ زدن. بعد بجای زنگ زدن رفتن کوه، خلاصه رفیق شدن. بعد یادشون رفت که یه روزی ماسک داشتند. یادشون رفت که پشت ماسکشون خیلی چیزها گفتند. یادشون رفت که وبلاگها آرشیو دارند.
خلاصه پرده افتاد و هیچ کس نماند. وبلاگ نویس ها چندین نسل شدند. اون نسل اولیه دیگه ننوشت. همشون در وبلاگهاشون رو تخته کردند و رفتند یه جای دیگه، یه وبلاگ دیگه درست کردند. فکر کردند که هنوز می شه با یه زیر پله شروع کرد. ولی فهمیدن که اشتباه می کردند. دلشون برای وبلاگ قبلیشون تنگ می شد، این جدیده هم که نه ویزیتور داشت، نه لینک، نه صفا! دو هوائه شدند.

شدند از اینجا مونده و از اونجا رونده. دلشون می خواست بنویسن، ولی نمی تونستن. از طرفی دلشون می خواست پشت ماسکهاشون آزادانه حرف بزنند. یا حرف خودشون رو، یا آرزوهاشون رو. از طرفی ماسکی دیگه براشون نمونده بود. آزادانه حرف زدنم که دیگه صفا نداشت.

شدند مثل دهاتی هایی که مرغ و خروسهاشون رو می فروشند میان شهر عملگی. شدند مثل ایرونی هایی که همه چی رو می ذارن و می رن اونور آب در آغوش افسردگی.

خلاصه که، بازم تنها شدن!

هیچ نظری موجود نیست: