من، گاو، 30 سال دارم!

اینکه تولد من 29 اسفنده، خیلی برنامه ریزی شده نبوده. از طرفی نزدیک به 25 روز دیرتر از موعد به دنیا آمدم، از طرفی سال 54 کبیسه بوده. ولی بهرحال من 29 اسفند سال 54 بدنیا آمدم و امسال دقیقاً 30 سال از آن موقع می گذرد.
این سی خیلی گفتنش برام سخته!

زیاده... . نه اینکه مثل خیلی ها (منظورم اکثر خانم ها نیست) از افزایش سنم ناراحت بشم و اون رو پنهان کنم، ولی حس شاگرد تنبلها رو دارم، وقتی آخر سال می شه: باید خیلی کارها می کردم و نکردم. باید خیلی چیزها یاد می داشتم که ندارم. از خودم عقبم باید بجنبم. دیره، خیلی دیره.

خدا قول داده بود به این زودی 30 ساله نشم، ولی زد زیرش. یوم الله 29 اسفند آمد و من 30 ساله شدم و بعد کم کم شب شد و خورشید و زمین رسیدند به آستانه ی سال 85 خورشیدی و ایرانیها در حالی که برای اربعین حسینی غمگین بودند، همزمان تلاش کردند که برای سال نو یک حسی داشته باشند شبیه تبریک و تسلیتی که برای شهدا گفته می شد. اما آخرش هم نشد و صدا و سیما تصمیم گرفت که علی الحساب اربعین حسینی رو گرامی بداره تا بعد نوبت به شادمانی نوروز برسه. به همه ی این دلائل، امسال لحظه سال تحویل در بیشتر خانه ها تلویزیون ها خاموش بود.

خلاصه عید شد و ما خوشحال شدیم و کلی آدم دیگه هم خوشحال شدند، چون از خیابون کلی صدای نارنجک میامد. شاید هم مردم داشتند برای امام حسین عزاداری می کردند.

بعد از عیدی بازی، خوابیدیم و امروز بلند شم تا نخستین روز از 30 سالگی رو تجربه کنم. این روز یک ویژگی داشت: من توش نگران بودم. نگران وقتی که با سرعت می گذره. البته ویژگی دیگه اش این بود که اصلاً حس عید توش نیست. برای من حداقل حس 30 سالگیش خیلی بیشتر از حس نوروز 85 خودش رو نشون می ده.

بهرحال، تولد من، بر من، و عید نوروز بر شما مبارک!

هیچ نظری موجود نیست: