برش هایی از یک استادیوم صد هزار پسری
یکم:
میدان آزادی می روید دیگر؟...نخیر! استادیوم آزادی...چشم هایش چهار تا شده است. مگر خانم را راه می دهند؟...خوب داریم می رویم که راه باز بشه و کم کم راه بدهند....و اینگونه بودکه سه نفری در صندلی پشت پژو لم دادیم و مرد راننده بعد ازانکه هاج و واج هی ما را نگاه کرد گفت: واقعن مسخره هست که زن ها را استادیوم راه نمی دهند ها! یعنی که چی؟ من اگر می دونستم میگفتم خواهرم هم بیاد. اون هم عاشق این هست که بره استادیوم.
دوم:
جلو درب غربی دختر دبیرستانی که سراپاشور و هیجان است با دیدن اتوبوس حامل بازیکنان تیم ملی کاستاریکا بالا و پایین می پرد و بای بای می کند. چند نفری از بازیکنان کاستاریکا هم با او بای بای می کنند...دختر هنوز غرق شادی است که لند کروز سیاهی می رسد و می گوید: خانم ها! زود متفرق بشوید! زود تا نیومدیم ببریمتون....
سوم:
نیروهای گارد از راه رسیده اند و جلو ما را گرفته اند. فرمانده انها، که اول دادی می زند، بعد پرچمی می شکند، بعد چندتایی فحش آبدار می دهد، بعدترش دختر پانزده ساله ای را کمی ناز و نوازش می کند و دست اخر تازه سلام و احوالپرسی می کند و می پرسد حالا چیکار دارید اصلا؟ هم از راه رسیده است.
چهارم:
صف بکشید...صف می کشیم....عقب تر....می رویم عقب تر...سردار طلایی باید برسد و اجازه دهد....پقی می زنم زیر خنده...به مامور کنار دستم که نه فحش می دهد، نه عربده می زند و نه دستور بشین و پاشو می گویم: یعنی شهر تا این اندازه امن و امان شده است که ما شده ایم مخل امنیت؟....خودش هم خنده اش گرفته است. می گوید چی بگویم والاخانم؟ من مامورم و معذور...
پنجم:
دو برادر یک ریز ازما فیلم می گیرند. در میان ما چندتایی دختردبیرستانی هست که حسابی ترسیده اند و نگران هستند. حق هم دارند...باراول است رودرو لند کروز سیاه و مامور گارد می شوند، مثل شانزده هفده سالگی خود ما. می گویند ما کنکور داریم،نکنه این فیلم ها برامون دردسر بشود؟ من زیاد بلد نیستم دیگران را آرام کنم، پس به لندکروز سیاه تکیه می دهم و منتظر لحظه ای که حواس مامور نزدیکم نباشد و عکسی بگیرم.
ششم:
گیسو دارد در دفترش چیزی می نویسد که ماموری با خشونت دفتر را از ریر دست او می کشد....صدای اعتراض ما بلند می شود...گیسو را به سمت لندکروز مشکی می برند تا با مردی که داخل ان نشسته است صحبت کند...سردار طلایی را هم پیدا نکرده اند.
هفتم:
جناب سرهنگ بعد ازناز و نوازش جلو می آیند و می گویند: خانم ها! شما به جز چند نفر(اشاره به جایی که ما ایستاده ایم) همه خانواده دار و با شخصیت هستید. گول این ها را نخورید. ما این ها را یک ماه که بردیم اوین حالشون جا میاد. مثل ترقه از جا در می روم. داد می زنم: به چه حقی توهین می کنید؟ بی شخصیت ان کسی هست که دست رو دختر پانزده ساله بلند می کند. کی به شما اجازه داده افراد را بی خانواده بخونید و دم از شخصیت بزنید؟ شخصیت یعنی داد و فریاد ؟...انگار خیلی دارم هوار می زنم که چیزی نمی گوید و دستی من را عقب می کشد. کی بود راستی؟ فکر کنم گیسو فغفوری.
هشتم:
یک نماینده بیاد با مامور تامین امنیت استان صحبت کند...پرستو جلو می رود...می گوید اتوبوسی دنبال ما می آید و ما را داخل استادیوم به جایگاه ویژه می برد...اعتراض می کنیم که ما سوار هیچ ماشینی نمی شویم....اتوبوس از راه می رسد...مامورتامین امنیت استان که خود را موسوی معرفی می کند به خداوند و قرآن قسم می خورد که کلکی در کار نیست و این اتوبوس ما را به داخل استادیوم خواهدبرد...می گوییم پس خود او هم سوار شود و با ما بیاید...سوار می شود و در شلوغی ارام پیاده می شود...چاره ای نیست، باید ریسک کرد.
نهم:
معلوم بود! درغربی را رد می کنیم...در شرقی را هم....اتوبوس وارد اتوبان کرج می شود...همه اعتراض می کنند و داد و فریاد...من اما ساکت سر را به شیشه چسبانده ام و به واژه ها فکر میکنم...و به همه چزهایی که انها ادعا می کنند برایشان مقدس هست...و دلم می گیرد... و در فکرخدا و قرآنی که اینگونه دستاویز می شوند و ملعبه...
دهم:
میدان آزادی پیاده مان می کنند...بچه ها باز مینی بوسی می گیرند که دم در استادیوم بروند...من و گیسو فغفوری و یلدا معیریان و دو سه نفر دیگر اما بر می گردیم...یک حس تلخ و بدی دارد زبانه می کشد..همان حس بد این روزها که حس می کنم وارد بازی شده ام که جای من نیست....حس عجیبی هست...دریک لحظه تمام انرژی من را تهی می کند...
یازدهم:
باید امشب تا صبح بیدار بشینم...کلی کار دارم...یادم باشد سر راه چیزکی بخرم...بابا و مامان شام نیستند...باید چیزی سرهم کنم که گرسنه نمانم....در آیینه تاکسی خود را نگاه می کنم.....اخبار رادیو از حلقه انسانی زنان و مردان می گوید...انسان؟...هان! فکر کنم من هم انسان باشم..بگذار ببینم...دو تا دست...این هم دو تا پا....یک جفت گوش و یک جفت چشم...حرف هم می تونم بزنم...فکر کردن هم بلدم...سواد هم دارم....خرج خودم را هم می دهم راستی....بله! فکر کنم انسانم...اخبار رادیو از حق مسلم ما برای دستیابی به چرخه سوخت هسته ای می گوید....اوه بله! حقوق مسلم مهم هستند....من شنیدم انسان ها حقوقی دارند...بگذارید یک بار دیگر خود خودم را برانداز کنم....نه! راست راستی انسانم...یعنی حق مسلم من را هم شامل می شود؟....بله! تیم ملی خوب است...ما باید رای بدهیم تیممان برود جام جهانی...سیاست ربطی به ورزش ندارد....راستی! جایی نوشته بود تحرک بدنی زنان کم است...باید یکی دو مقاله بنویسم...

عکس از http://iranmehrdaily.blogfa.com/post-16.aspx:


بعضی از لینک های مرتبط:
تقديم به سرهنگی که گفت کارش دروغ گفتن است
گزارشی از یک حضور شکست خورده

هیچ نظری موجود نیست: