کلاس عکاسی من

با دو تا دوربین و یک کیف لپ تاپ، وارد موسسه می شم. خودم می دانم که هر کس از بیرون ببیند، فکر می کند که یک خدای عکاسی، یا یکی از اصلی ترین امیدهای آینده حرفه عکاسی دارد وارد موسسه «ماه مهر» می شود. شاید فقط خودمم که می دانم دو تا دوربین همراه دارم، چون فقط 5 شنبه ها وقت می کنم برای دوربینها باتری بخرم و توی کلاس آزمایش کنم که بالاخره نورسنجشان درست می شود یا نه و باز فقط منم که می دانم، این پدرم بوده که زمانی به هر دلیل که دوست داشته دو تا دوربین خریده! نه من.

وارد حیاط می شوم. همکلاسی هایم توی حیاط منتظر استادند. «دخترک مهربان» مثل همیشه با لبخند خوش آمد می گوید. کنارش «پسره ی پر حرف» ایستاده. بقیه هنوز نیامده اند و استاد قدیمی، در گوشه ای با کسی صحبت می کند. استاد را از خیلی پیشتر می شناسم. از زمانی که با دوستی قدیمی به بهانه ای پیشش رفته بودم تا استاد را ببینم و شاگرد را بهتر بشناسم.

باتری های دوربینها را جا نیانداخته ام. وارد ساختمان می شوم. خانم شیک و تمیز همیشگی، سلامم را پاسخ می دهد. سر کلاس فقط یک نفر نشسته: «دختری که هرگز حرف نمی زند». شنیدم که شانزده سالش بیشتر نیست. همیشه با مقنعه و مانتوی بی رنگ دبیرستانهای سال 60 در گوشه ای نشسته و کتاب می خواند. تمام تکالیف را انجام می دهد، نه می پرسد، نه حرف می زند. قبل از اینکه بنشینم، از پشت سرش و از پشت شیشه های خط خطی عینکم با تلاش فراوان عنوان کتابش را از بالای صفحه خواندم: "فلسفه کانت" بود فکر کنم. چه جالب!!

سریع می نشینم و با دوربینم مشغول می شوم. دوربین پیر، بعضی از قطعاتش خراب شده، برایش ناراحتم. «دختر شوهر دار»، در گوشه ای دیگر نشسته. هر بار انگشتر و حلقه های انگشت مربوطه را کلفت تر و پر رنگ تر از هفته قبل انتخاب می کند تا همه مطمئن شوند. اولین بار ولی، حلقه اش نبود، لحن بی ادب کلامش بود که رخداد مربوطه را گزارش می داد.

کمی بعد تر بقیه می آیند. «عاشق و معشوقی که به هم نخواهند رسید»، در انتهای کلاس، سر جای همیشگی می نشینند. محرومیت و ترس از جدایی قریب الوقوع، به طرز غمناکی در نگاه پر عشقشان پیداست. نزدیکیشان به هم در نشستن و رفتن و آمدن، بیش از عشق تداعی کننده ی آخرین دیدار قبل از وداع است.

بعد از آنها «هنری» می آید. پسری آرام با ظاهر شیطنت آمیز. با هم کم حرف می زنیم، اما اگر روزی کسی در کلاس حرفهایم را بشنود، قطعاً اوست. علیرغم سن کمش، بالغ است. بار سنگینی را در چشمهایش که گه گاه با استرس پلک می خورند، می بینم. بخاطر شجاعتش، آینده هنری اش موفق است.

«دختر بی چهره»، مثل همیشه جلوی کلاس می نشیند. عجیب است که هیچ تصویری از چهره اش ندارم. گویی ماسک سفیدی را پنهانی بر چهره می گذارد. نه صدایش شنیده می شود، با اینکه حرف می زند، نه چهره اش پیداست.

آخرین نفر، «کوچولو» است. «کوچولو» دختر اتفاقاً قد بلندی است با صورتی پف کرده و لباس های عجیب. هر بار که از دیدن لباسهایش تعجب می کنم، یاد سنش می افتم. نمی دانم چقدر، ولی کوچک است و انگار راه دوری را می آید، از شهر دیگری انگار. «کوچولو» امروز کفش عجیبی پوشیده بود که ترکیبی بود از کفش ورزشی، کفش راحتی، دمپایی و کفش غواصی!

جز روز اول، هر روز عده ای غایبند. امروز «دختر بدون نشیمنگاه» نیامده بود تا با حرکات لوس، عجولانه و پر استرسش همه را متعجب کند. او «نشیمنگاه نشستن ندارد!». امروز همینطور، «مخفی» و همراه نیامده بودند. «مخفی»، کاملاً طبیعی می آید و می رود. آنقدر طبیعی، که همیشه فکر می کنم چیزی را پنهان می کند.

همه ی عکاسان آینده ی این مرز و بوم که رسیدند، استاد هم بعد از یک ساعت تاخیر خودش را رساند و بعد در اتاق تاریک، لامپ قرمز را روشن کردیم و فیلمها چاپ شدند. اتاق تاریک، تجربه ی منحصر به فردی است. «استاد قدیمی» همه چیز را توضیح می داد. «پسر پر حرف» با موبایلش تایم می گرفت. «دخترک مهربان» خسته شد و به سبک هنری ها چهارزانو روی زمین نشست. «عاشق و معشوقی که به هم نخواهند رسید» با «هنری» شیطنت می کردند. فکر کنم آدامس قرمزی را به بند کیف «کوچولو» چسباندند و بعد دوباره کندند! «دختر بی چهره» آنجا هم چهره نداشت، در حالی که نور به اندازه کافی قرمز بود.

آخر سر هم من بودم که دست به سینه و کنجکاو نگاه می کردم و آگاهانه تلاش می کردم حداکثر فاصله را با «شوهر دار» حفظ کنم!

هیچ نظری موجود نیست: