مرد بودن

این پست رو بطور خاص برای علی ف. می نویسم.
مدتهاست که ننوشته ام. علی ف. می گه که مرتب به وبلاگم سر می زنه. پس این روزها خیلی خورده به دیوار. بغیر از علی ف. شماها هم هستید، حتی خود گلدون هم شاید ته ته دلش گفته باشه که چرا این گاو ... نمی نویسه.

باید صادق باشم. جوابش ساده است: روزمره شدم، تموم شد رفت!
از صبح همه در حال دویدنند، بیهوده. حداقل 90% ش بیهوده است. یا خودمون آدمهای بیهوده ای هستیم، یا شرایط اطراف، بیهوده مون می کنه. این "اطراف"، از کشور شروع می شه، و تا قلب سوسول ترین شرکت خصوصی ادامه پیدا می کنه.

هیچ کس جای خودش نیست. همه از همه توقع دارند که "سوپرمن" باشند. می گن: آدم باید مرد باشه!
من اتفاقاً خیلی موافقم، ولی سوالم اینه که تعریف مرد چیه؟ بین "مرد بودن" در ایران با "مرد بودن" مثلاً در استرالیا چقدر فرقه؟
اینجا اگه مرد باشی، دیگه ته مردونگیت اینه که می ری برای خانومت یکی از بهترین ماشینهای کشور، پژو 405 می خری، بعد پژو 405 ت آتیش می گیره! بعد تو باز باید مرد باشی، هفت خوان رستم رو بگذرونی، آخرش هم خوشحال باشی که پلیسه باهات خوب حرف زد، یا خوشحال باشی که باز دمشون گرم، ماشینت رو برات عوض کردن: بهت یه 405 دیگه دادن که هروقت سوارشی، تمام تنت بلرزه که این دفعه دیگه اگه آتیش گرفت، منفجر می شه و کارتون تمومه و بعد باید خفه شی، چون مردی!
استرالیاییه هم از این فکرها می کنه؟

اینجا مرد بودن، نوعی روزمره بودنه. عادت کردن به روالهای احمقانه دور و برت.

اشکالش اینه که من وقتی تصمیم می گیرم مرد باشم، یه جاییم درد می گیره، بجای مرد بودن، یه حس دیگه بهم دست می ده، ولی عین بقیه موارد، مردونگی می کنم و به رو خودم نمیارم!

هیچ نظری موجود نیست: