لیلی و مجنون

کوچه ی بی انتهای کامیار، تا خود انتهایش پر شده است. پلاک 29 پر بود از دود: پشت در، سیگاری ها سیگار می کشیدند و آشپزها کباب می پختند.
من دیر رسیدم، همه جمع بودند. لیلی و مجنون پشت کیک بودند و شاباش می دادند. چقدر دیدنشان در آن لباسها، شادمانم می کرد. کیک را که می بریدند و عروس که "یالا" دوماد را می بوسید، انبوه دوربینهای قد و نیم قد تیلیک تیلیک عکس می گرفتند و فیلم. یاد استاد فلسفه ام می افتم: زمانه ای که واقعیتها مجازی است. اینهمه آدم واقعیت "حضور"شان را در عروسی نادیده می گیرند تا بعدها خاطرات خوبی داشته باشند. اینکه کیف دوربینم پاره شده، خیلی هم بد نیست.
چراغها خاموش شد و لیزرهای رنگین به حرکت آمدند. بطور خاص نگاهم را لیزر سبزی را که در فضا شناور بود می دزدید. روبرویم دخترک آذربایجانی، خرامان می رقصید. نگاه پیچیده ی چشمان ساده اش، عظمت یک فرهنگ را روایت می کرد. بنظرم، روح آذربایجان، در حرکات ناخوداگاه زنانش زنده است.

خواهر کوچولوی داماد، همیشه آنقدر کوچولو بود، که وقتی گفت امسال پیش دانشگاهی می رود، باورم نمی شد.
دیگر نمی توانم کتمان کنم که "زمان" زنده است و فعالانه به پیش می رود. کوچولوها متوسط می شوند، متوسط ها بزرگ، بزرگ ها بزرگتر و بزرگترها پیر. نمی خواهم بدانم که پیرها چه می شوند. فقط می دانم که خیلی دیر شده، باید جنبید.

بالا شام حاضر است. قسمت شام عروسی، واقعی ترین قسمتش است. آنقدر که بارها در موردش نوشته ام، الان هم می نویسم، قطعاً بعدها هم خواهم نوشت. قدیمها نمی فهمیدم که چرا آدمهایی که با گرانترین ماشینها به عروسی میایند، اینطور حریص شام می خورند. امشب می گویم "حریص و دقیق"! آنچنان با دقت تلاش می کنند که حتماً "گوشت" بردارند که حد ندارد. بنظر من مرض دارند، مرضی مثل دیابت، ولی بجای قند، گوشت. انگار که اگر هر شب گوشت نخورند، قطع به یقین می میرند. شام که تمام می شود، میز شام دیدنی است: باقیمانده های بره و کیک، مرا یاد بخشهایی از مستندهای راز بقا می اندازد.

اول که رسیدم، زن برادر داماد راهنمایی ام کرد: "طبقه بالا عقد بوده، طبقه وسط پیر پاتالا نشستن، پایینم بزن و بکوبه!" بعد از شام، سر و صدای طبقه بزن و بکوب تمام ساختمان را می لرزاند. حوصله طبقه پایین را ندارم. همینجا، در طبقه "پیر پاتالا" می نشینم و چای می نوشم و با دوستان و آشنایان قدیمی گپ می زنم. از خودم می پرسم که "پیرپاتال" شده ام؟

در گوشه طبقه پیرها، چایخانه سنتی، بساطش گرم است. زنی با لباس سنتی میزبان این قسمت است. لباسش جالب است. دختر تپل کوچولو از او می پرسد: "خانوم، شما واقعاً محلی هستیند؟" و او جواب می دهد که نیست. من چای می خواهم، چای تفاله دار! در انتظار چای تفاله دار که ایستاده ام، از زن محلی می پرسم: "از کار تون راضی هستین؟" او راضی است و می گوید بیشتر از همه از اینکه این لباس را پوشیده خوشحال است. تنها گله اش بداخلاقی های صاحب شرکت است! سوالم واقعاً فقط یک سوال بود، ولی گمان کنم برای او بیشتر یک پیشنهاد! قبل از اینکه پیشنهاد ارائه نشده ام محقق شود، چایم حاضر می شود و می روم.

لیوان خالی چای را با تفاله هایش پیش مادر دوستم می برد. مثل مادر خودم دوستش دارم. ازشان خواستم فالم را بگیرند. فالهایشان نه درست است، نه غلط. فالهایشان به روانکاوی می ماند. این بار هم بود.

هر دو طبقه، فعالند. پاتالها چای می نوشند و گپ می زنند و روی میز ضرب می گیرند و می خوانند و پایینی ها هم ساختمان را می لرزانند و لیلی و مجنون خودشان را برای خانه بخت آماده می کنند.

گلدون، جایت خالی بود.

هیچ نظری موجود نیست: