مرگ

هنوز خانه ی قدیمی مان، با در سفید رنگش، در ابتدای کوچه دوازدهم تنها نشسته. هنوز بالکن طبقه سوم، آنجا که خانه ما بود روزگاری، با همان حصیری که 25 سال پیش پدرم آنجا گذاشته بود، پوشیده می شود. هنوز سقف پایین بالکن ریخته و هنوز همان کابینت های 20 سال پیش منزل عمویم - طبقه دوم - از پشت شیشه های آشپزخانه دیده می شدند.
روبروی خانه قدیمی مان، ایستاده بودم. دلم می خواست در پارکینگ سمت چپ را باز کنم و هیلمن سفید بابا را، در کنار خرت و پرت های منظم داخل پارکینگ ببینم. روبرویش ایستاده ام و هنوز باورم نمی شود که ما آنجا نیستیم، با آنکه نزدیک به سه سال است که از آنجا آمده ایم.

مطمئنم که آنجا خانه ما است، حتی اگر نباشد.

مطمئنم که هنوز روی در اتاق وسطی، عکس بزرگ میکی ماوس چسبیده و موکتهای کرم رنگ، که گمان کنم 25 سال پیش مد بوده اند، کف حال را پوشانده اند. هنوز می توانم چشمانم را ببندم و خودم را بر روی موکت آبی رنگ اتاقم تصور کنم، اتاقی که بعلت عبور لوله های شوفاژ، همیشه کف ش داغ بود.

دلم برای کودکی ام تنگ شده است.

و این همان مرگ است: دلتنگی ابدی برای آنچه که دیگر هرگز باز نمی گردد...

هیچ نظری موجود نیست: