یک سال و یک روز

یک سال و یک روز پیش، در کافی شاپ توت فرنگی، کمی بالاتر از شرکت، حدود عصر بود که من برای اولین بار بصورت خصوصی با دختری قرار داشتم. دختری که کمی بعد دوستش داشتم و کمی بعدتر، عاشقش بودم.

دختری که از او خواستم که مرا «شما» خطاب نکند!

او را از کمی قبل تر می شناختم، اما آن روز - یک سال و یک روز پیش - من او را برای اولین بار بود که « خصوصی » می دیدم.

من و همسرم، درست همانجا، پیمانی بستیم، درست یک سال و یک روز پیش.

هیچ نظری موجود نیست: