دزد

30 آذر، درگذشت استاد جلیل ضیاءپور بود و من، به هزار دلیل، یکی اینکه دامادش هستم و دیگر آنکه او استادم است، آنقدر دوستش دارم که تمام هنرم را بکار گرفتم تا درباره اش بنویسم.

این عشق به استاد و دخترش، آنقدر شدید است که یافتن چند و چون جنبش هنر مدرن ایران - جنبشی که او به راه انداخت - برایم مدتها است که به دغدغه ای شیرین تبدیل شده است.

من آن شب، تا صبح نخوابیدم و مطلب کوچکی نوشتم که قرار بود فردایش، در روزنامه همشهری چاپ شود.
و نشد. و روزهای بعد هم خبری نبود.

خلاصه آنکه مقاله ای که من نوشته بودم، نه اول دی، که دوم بهمن و نه در همشهری، که در رسالت (!) و نه به اسم من، که به اسم کسی دیگر چاپ شد. به نام دخترک پست و حقیری که تمام عشق مرا به نام خودش تمام کرد.

روزنامه را که باز کردم از درد فریاد می زدم. این مقاله ی «من» بود که برای استادم، پدر همسرم و با عشق نوشته بودم و او مقاله ام را دزدیده بود.

هرچه فکر می کنم، نمی توانم تصور کنم که لحظه ای که اسم مرا پاک می کرده و اسم خودش را جایش می نوشته، چه حسی داشته و به چی می اندیشیده. دردناک تر آنکه به دلایلی ابلهانه، نمی توانم شکایتم را به هیچ نحو ابراز کنم.

شاید هم بهتر شده که نامم در روزنامه پست «رسالت» نمی آید... نمی دانم.

پ.ن. خوشحالم که مقاله در سایت روزنامه رسالت، بدون نام مولف چاپ شده. این، کمی دردم را کمتر کرد. اگر دوست داشتید، مقاله را اینجاببینید.

هیچ نظری موجود نیست: