چرا سپند رفت؟

خیلی ها می پرسند که: "چرا سپند رفت؟" "سپند که اینجا تو جردن خونه داشت، 206 زیر پاش بود، کار خوب داشت، زنش استاد دانشگاه بود... پس آخه چرا رفت؟! یعنی جداً مادر و پدرش رو تنها گذاشت و رفت؟! چرا آخه؟"

چند روزی است که دارم فکر می کنم که «چرا سپند رفت؟». در واقع از سه شنبه، وقتی بعد از یک ساعت و نیم معطلی در ترافیک، تازه رسیدیم به پمپ بنزین اول اتوبان کرج و از همانجا برگشتیم، یاد سپند افتادم که چرا رفت.
سپند نرفت بخاطر خانه و ماشین و پول و کار، چون همه اینها را داشت. سپند برای چیزهایی رفت که به چشم نمی آیند. چیزهایی که برای مردم اصولاً اهمیت ندارند. چیزهایی که او را و خیلی های دیگر را می رنجاند اما در موردشان حرفی نمی زنند تا مسخره نشوند و به «سوسول بودن» محکوم نشوند.
سپند رفت چون نمی خواست زنش و دختر کوچولوی زیبایش، 21 ساعت در راه باشند که بروند شمال تا به اصطلاح تفریح کنند. سپند رفت چون رنج می کشید وقتی می دید پل های شهر را با بدترین سبز دنیا رنگ می کنند و بعد رویش با خط ریز حدیث می نویسند. تازه آن ابلهی که باید پارچه اخطار را قبل از تیم نقاش در اتوبان نگه دارد، بجای آنکه صد متر عقب تر بایستد، آن وسط مسط ها - بعد از اینکه ماشینها به سختی خودشان را کنترل کردند - می ایستد و پرچمش را مثل دسته بیل در دستان کم عقلش نگه می دارد.
سپند رفت تا زنش بتواند در زمستان - همان فصلی که برف می آید را می گویم - «چکمه» پایش کند تا شلوار و جورابش خیس نشود و در تابستان - همان فصلی که تهران مثل جهنم می شود را می گویم - بتواند «صندل» پایش کند، بدون آنکه بترسد.
اصلاً ساده بگویم: سپند رفت تا هر لحظه «نترسد». هر لحظه... ترس از جنگ، ترس از قحطی، ترس از برنج کیلویی 5000 تومان، ترس از مسافرت، ترس از میهمانی، ترس از حماقتهای بی پایان، ترس از باز کردن حساب در بانک، ترس از دعوای سر صف نانوایی... .

باید کمی دقت کنیم. سپند بدبخت (راستی بدبخت ماییم یا سپند؟)، فقط زیادی دقت کرد. دقت کرد و دید که ما هر لحظه در ترسیم - از چیزهایی که ذاتاً ترس ندارند و بعضاً فرض بر این است که لذت بخشند.

سپند، غم ترسیدن و درد کشیدن مداوم را با غمهای دیگرش مقایسه کرد و کَند و رفت.

هیچ نظری موجود نیست: