جریمه

داشتیم می رفتیم رستوران ریحون، تا به یادش کباب بخوریم. از ولیعصر انداختم در یکی از کوچه ها، بعد از پس کوچه ای به وسط کوچه ای دیگر انداختم و رسیدم جردن. به محض ورود، دهاتی محترمی که در آن لحظه ی بخصوص نقش پلیس را بازی می کرد، جلوی ماشین را نگه داشت. متعجب، از آنچه می گذرد ماشین را کنار زدم و دوست دهاتی گفت که ورود ممنوع آمده ای!

من گهگاه خلاف می کنم ولی این بار واقعا خلافی در کار نبود. متعجب شدم که کی؟ داستان چیست؟ و فهمیدم آن آخرین کوچه، ورود ممنوع بوده ولی من چون از وسط واردش شدم تابلویی ندیدم. تابلویی نبود که ببینم.

گفتم که تابلو نداشت و او مثل آدم آهنی تکرار می کرد که این کوچه یک طرفه است و شما خلاف کردی. دهاتی دیگری، این هم مانند قبلی مودب ولی سوار بر موتور رسید. به او هم همه اینها را گفتم. گفتم ترسی از جریمه ندارم، ولی من تابلویی ندیدم. دهاتی موتور سوار، مودبانه و روبوت وار آنچه را که برایش برنامه ریزی شده بود انجام می داد: گواهینامه، کارت ماشین، و نوشتن با آرامشش روی برگه جریمه.

میان صحبت هایش، آنقدر که من حرفم را تکرار کردم، گفت که «وسط هر کوچه که نمی شه تابلو گذاشت! یه تابلو اول کوچه میذارن، یکی هم آخر کوچه!» من گفتم «تو که جریمه کردی، من هم حرفی ندارم، موتور هم که داری، برگرد ببین تابلو داره یا نه»

نمی دانم چطور فهمیدند که راست می گویم. آن اولی هم آمد و برگه جریمه را از موتور سوار گرفت و گفت: «برات کم نوشته. بیست تومنه، برات چهار تومن نوشته». من گفتم قبول، ولی تابلو نداشت! موتور سوار خندید و گفت: «من به خدا نمی دونم! به من گفتن سر این کوچه وایسا، هرکی اومد جریمه ش کن!». خندید و رفت... .

من و همسر، از تعجب دهانمان باز مانده بود. با سطح سوادی که می شد برای این دو روستایی متصور شد، هر دو بسیار منطقی، مودب و مهربان بودند و داشتند صادقانه کارشان را می کردند.

راستش گله ای به آنها نبود و نیست. گله از ما است که هنوز اینجاییم.

۲ نظر:

گلدون گفت...

Age mandi az mandanat lezzat bebar. Vagarna vaghti rafti mibini ke lezzat bordan ra az yad bordei.

Sepand گفت...

برای اینکه از فکر تا عملتون 10 سال طول میشه عزیزم